اگر از کامپيوتري بهصورت اشتراکي استفاده ميکنيد يا مرکزي را (مانند کافينت يا سايت دانشگاه) اداره ميکنيد که چندين كاربر دارد و نگران اجراي برنامههاي مختلف توسط کاربران هستيد، ميتوانيد با طي مراحل زير و بدون نصب هيچ نرمافزاري، کاربران را بهاجراي برنامههاي خاص محدود کنيد:
روي منوي استارت کليک کنيد و عبارت gpedit.msc را در باکس جستجو وارد کنيد و اينتر را بزنيد. سپس به اين بخش برويد:
User Configuration -» Administrative Templates -» System
و روي گزينه زير دوبار کليک کنيد:
Run Only Specified Windows applications
حالا گزينه Enabled را انتخاب و سپس در بخش Options روي دکمه کنار List of allowed applications کليک کنيد.
در ديالوگي که باز ميشود، ميتوانيد نرمافزارهايي که يک کاربر ميتواند اجرا کند را وارد کنيد. حالا گزينه OK را بزنيد تا ويرايشگر Local Group Policy بسته شود.
اگر کاربري بخواهد بهنرمافزاري که در ليست تعيين نشده است، دسترسي پيدا کند، با پيغام خطا روبهرو ميشود
اين سخن بسيار گفته شده است كه براي پي بردن به ساختمان پر كاهي با عمق و دقت، بايد جهان را به درستي شناخت؛ امّا آن كس كه بتواند با چنين عمق و دقتي به ساختمان پر كاهي پي برد، در هيچ يك از امور جهان نكته تاريكي نخواهد يافت. من شرح حال و زندگي انيشتن را نه براي رياضدانان و نه براي فيزيكدانان، نه براي اهل فلسفه، نه براي طرفداران استقلال يهود، بلكه براي آن كساني كه مي خواهند چيزي از جهان پر تناقض قرن بيستم درك كنند بيان مي کنم و اينك شرح حال زندگي او از كودكي تا پايان عمر: آلبرت انيشين در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم كه شهر متوسطي از ناحيه و ورتمبرگ آلمان بود متولّد شد. امّا شهر مزبور در زندگي او اهميتي نداشته است. زيرا يك سال بعد از تولّد او خانواده وي از اولم عازم مونيخ گرديدند.
پدر آلبرت، هرمان انيشتين كارخانه كوچكي براي توليد محصولات الكترو شيميايي داشت و با كمك برادرش كه مدير فني كارخانه بود از آن بهره برداري مي كرد. گر چه در كار معاملات بصيرت كاملي نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقايد سياسي نيز مانند بسياري از مردم آلمان گرچه با حكومت پروسي ها مخالفت داشت امّا امپراطوري جديد آلمان را ستايش مي كرد و صدر اعظم آن «بيسمارك» و ژنرال «مولتكه» و امپراطور پير يعني «ويلهم اول» را گرامي مي داشت. مادر انيشتين كه قبل از ازدواج پائولين كوخ نام داشت، بيش از پدر زندگي را جدي مي گرفت و زني بود اهل هنر و صاحب احساساتي كه خاصّ هنرمندان است و بزرگترين عامل خوشي او در زندگي و وسيله تسلاي وي از علم روزگار، موسيقي بود.
آلبرت كوچولو به هيچ وجه كودك اعجوبه اي نبود و حتّي مدّت زيادي طول كشيد تا سخن گفتن آموخت به طوري كه پدر و مادرش وحشت زده شدند كه مبادا فرزندشان ناقص و غير عادي باشد؛ امّا بالاخره شروع به حرف زدن كرد؛ ولي غالباً ساكت و خاموش بود و هرگز بازيهاي عادي را كه مابين كودكان انجام مي گرفت و موجب سرگرمي كودك و محبّت في ما بين مي شود را دوست نداشت.
آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال ديگر طبق تعاليم كاتوليك تحصيل كرد و از آن لذّت فراوان برد و حتّي در مواردي از دروس كه به شرعيات و قوانين مذهبي كاتوليك بستگي داشت چنان قوي شد كه مي توانست در هر مورد كه همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهاي معلّم جواب دهند، او به آنها كمك مي كرد.
انيشتين جوان در ده سالگي مدرسه ابتدايي را ترك كرد و در شهر مونيخ به مدرسه متوسطه «لوئيت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتكب خطايي مي شدند راه و رسم تنبيه ايشان آن بود كه مي بايست بعد از اتمام درس، تحت نظر يكي از معلّمان، در كلاس توقيف شوند و با در نظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگيز كلاسهاي درس، اين اضافه ماندن شكنجه اي واقعي محسوب مي شد.
قدیمیترین کارخانهی عطرسازی تولد سیصدسالگیاش را جشن گرفت. ممکن است خیلیها گمان ببرند که این کارخانه باید در پاریس یا میلان باشد. اما حقیقت این است که این کارخانهی خانوادگی در شهر کلن آلمان تاسیس شد.
روز سیزدهم ژوئیهی سال ۱۷۰۹ میلادی، برادران فارینا شروع به تجارت با کالاهای تجملی کردند. مهمترین کالایی که آنها میفروختند، عطری بود که خودشان از مرکبات تهیه کرده بودند.
خالق ادوکلن: جووانی ماریا فارینا
در این سال عطار ایتالیایی جووانی ماریا فارینا به برادرش مینویسد: «من عطری یافتهام که مرا یاد صبحی بهاری در ایتالیا میاندازد. عطری مثل عطر نرگسهای کوهی پس از باران. این عطر روح مرا تازه و زنده میکند.» فارینا مدتها بود که در شهر کلن زندگی میکرد. او به همین خاطر این عطر را به اسم وطن جدید خود مینامد: "Eau de Cologne" یعنی "آب شهر کلن".
طی تاریخ سیصدسالهی ادوکلن، تنها سی نفر هستند که نسخهی مخفی این عطر را میشناسند. یکی از آنها دنبالهروی جووانی، یوهان ماریا فارینا بود. وی امروز مدیر عامل این کارخانه است. او میگوید: «مهم این است که اصل ادوکلن همواره یک بو داشته باشد. همانطور که برای تهیهی یک شامپاین شرابهای مختلف را با هم مخلوط میکنند تا یک بوی خاصی رو به دست بیاورند، همین کار را هم ما با ادوکلن انجام میدهیم. اگر محصولی از گیاهان ما بوی دیگری داشته باشد، ما با مخلوط کردن محصولاتی دیگر آن بوی خاص را بدست میآوریم.»
ارزش ادوکلن امروزه بیش از هزار یورو
ادوکلن فرینا پس از آن به دور دنیا میرود. تنها افراد ثروتمند بودند که قدرت خرید این عطر را داشتند. یکی از شیشههای باریک و سبزرنگ این عطر به اندازهی درآمد هفتگی یک استاد کار ارزش داشت. به پول امروز قیمت آن بیش از هزار یورو است. البته این برای مشتریان ادوکلن فرقی نمیکرد: کلمنز آوگوست، سراسقف شهر کلن و صاحب کار کاخهای زیادی در منطقهی کلن و بن، هر ماه به خود hودوکلن میزد. نه تنها امیرها و پرنسهای اهل هنر از این عطر استفاده میکردند، بلکه ناپلئون نیز قدر "آب کلن" را میدانست و روزی یک شیشه از آن را مصرف میکرد.
اما در تاریخچهی طولانی ادوکلن هم مشکلاتی ثبت شده است. یوهان ماریا فارینا میگوید: «بحرانهای زیادی برای ما وجود داشتند، مثل انقلاب فرانسه و جنگ جهانی اول و دوم. نه بخاطر اینکه مشتریان ما دیگر قدرت خرید نداشتند، بلکه بخاطر اینکه ما دسترسی به مواد خام نداشتیم و دیگر نمیتوانستیم ادوکلن تولید کنیم.» وی تاکید میکند: «تا وقتی که ما بتوانیم تولید کنیم، آیندهی خوبی داریم. در حال حاضر خیلیها از بحران اقتصادی صحبت میکنند، اما ما دچار این بحران نیستیم»
تقلید از اصل ادوکلن
موفقیت باعث تقلید میشود. صد سال پس از کشف فارینا، بازرگانی از شهر کلن به نام ویلهلم مولنز نیز عطری از مرکبات تهیه کرد. او شمارهی پلاک در خانه خود، ۴۷۱۱، را به عنوان اسم روی این عطر گذاشت. محصولی مشهور در کل دنیا، ولی بدل!
در شرکت فارینا، که ۳۰۰ سال است در شهر کهن کلن وجود دارد، میتوان ادوکلن اصل را خریداری کرد.
همچنین در موزهای که در همان ساختمان وجود دارد، میهمانان میتوانند مطالب زیادی در مورد ادوکلن بیاموزند. مثلا اینکه خالق ادوکلن، یعنی جووانی ماریا فارینا، پدر تعمیدی ژان باپتیست گرنویی، عطار نابغه در کتاب "عطر" پاتریک زوسکیند بودهاست. زوسکیند برای تحقیقات راجع به کتابش نزد فارینا رفته بود.
امروزه میتوان ادوکلن اصل را، چه در شیشهی تاریخیاش و چه در شیشهی مدرن خریداری کرد. نشان دهندهی اصل بودن این عطر نقش لالهای سرخرنگ و نام "یوهان ماریا فرینا" بر روی شیشهی آن است.
زندگينامه
امام غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري يكي از حكما و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. سال ولادت او دقيقاً مشخص نيست. او در شهر نيشابور به دنيا آمد. به اين علت به او خيام مي گفتند چون پدرش به شغل خيمه دوزي مشغول بوده است. او از بزرگترين دانشمندان عصر خود به حساب مي آمد و داراي هوشي فوق العاده بوده و حافظه اي نيرومند و قوي داشت. در دوران جواني خود به فراگيري علم و دانش پرداخته به طوري كه در فلسفه، نجوم و رياضي به مقامات بلندي رسيد و در علم طب نيز مهارت داشته به طوري كه گفته شده او سلطان سنجر را كه در زمان كودكي به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه كرد. او به دو زبان فارسي و عربي نيز شعر مي سرود و در علوم مختلف كتابهاي با ارزشي نوشته است. خيام در زمان خود داراي مقام و شهرت بوده است و معاصران او همه وي را به لقبهاي بزرگي مانند امام، فيلسوف و حجة الحق ستوده اند. او در زمان دولت سلجوقيان زندگي مي كرد كه قلمرو حكومت آنان از خراسان گرفته تا كرمان، ري، آذربايجان و كشورهاي روم، عراق و يمن و فارس را شامل مي شد. خیام معاصر با حكومت آلپ ارسلان و ملكشاه سلجوقي بود. در زمان حيات خيام حوادث مهمي به وقوع پيوست از جمله جنگهاي صليبي، سقوط دولت آل بويه، قيام دولت آل سلجوقي و... . خيام بيشتر عمر خود را در شهر نيشابور گذراند اما در طي دوران حياط خود دو بار به قصد سفر از نيشابور خارج شد كه يكي از اين سفرها براي انجام دادن مراسم حج بود و سفر دوم به شهر ري و بخارا بوده است. خيام در علم نجوم مهارتي تمام داشت به طوري كه گروهي از منجمين كه با او معاصر بودند در بناي ساختن رصد خانه سلطان ملكشاه سلجوقي همكاري كردند و همچنين به درخواست سلطان ملكشاه سلجوقي تصميم به اصلاح تقويم گرفت كه به تقويم جلالي معروف است. خيام در دوران زندگي خود از جهت علمي و فلسفي به معروفيت رسيد و مورد احترام علما و فيلسوفان زمان خود بود.
سرانجام شاعر بزرگ در سال 517 ﻫ . ق در شهر نيشابور دارفاني را وداع گفت. او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بيني كرده بود كه نظامي عروضي در ملاقاتي كه با وي داشته اين پيش بيني را اينطور بيان كرده كه گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل افشان مي كند كه نظامي عروضي بعد از چهار سال كه از وفات خيام مي گذشت به شهر نيشابور رفته و به زيارت مرقد اين شاعر بزرگ رفته و با كمال تعجب ديد كه قبر او درست در همان جايي است كه او گفته بود.
در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت ميکردند. از همسر،خانواده،خانه،سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند. هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره ميديد براي هم اتاقيش توصيف ميکرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون جاني تازه ميگرفت. اين پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميکردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميکرد.
هم اتاقي اش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد. روزها و هفته ها سپري شد. يک روز صبح پرستاري که براي شستشوي آنها آب آورده بود جسم بيجان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در عين ناباوري او با يک ديوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميکرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟
پرستارپاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد.
آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.
یه پيرمرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:"هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دخترخانم 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظر شما چيه دكتر؟ "
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يكدفعه از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد اتفاقي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش.
لآنژ بوناروتی، (میکل آنجلو دیلودوویکو بوناروتی سیمونی)، نقاش، پیکرتراش، معمار و شاعر ایتالیایی. زادروز وی ۶ مارس ۱۴۷۵ در توسکانا است. میکلآنژ یکی از هنرمندان نابغه تاریخ و معروفترین چهره رنسانس ایتالیا است. وی در تاریخ ۱۸ فوریه ۱۵۶۴ در رم درگذشت.
1. زندگی نامه
میکلآنژ دومین پسر از خانواده «لئوناردو دیبوناروتی سیمونی» و «فرانچسکا دینری» است. پس از تولد میکلآنژ خانواده بوناروتی بهفلورانس مهاجرت نمود. مادر میکلآنژ، پس از بهدنیا آوردن سه پسر دیگر، چشم از جهان فروبست. او از دوران کودکی، برخلاف میل پدرش، علاقمند به هنر و تحصیل در این رشته بود و سرانجام در پی نزاعی سخت با پدرش به هدف والای خود رسید. در سن سیزدهسالگی به عنوان دستیار حقوقبگیر، در کارگاه «دومنیکو ژیرلاندایو»، استخدام شد. وی نزد استادش به کارآموزی پرداخت و پایه و اساس نقاشی روی دیوار مرطوب را یاد گرفت و مانند بسیاری از هنرمندان همدوره خود در فلورانس، در کلیسای کوچک «برانکاچی» بهتحصیل هنر پرداخت. گرچه در ابتدا به نقاشی روی آورد اما غریزه طبیعی وی مشتاق هنر پیکرتراشی بود، از این رو پیش از اتمام دوره نقاشی، به عنوان استاد به مدرسه مجسمهسازی که بهوسیلهٔ لورنتزوی مدیچی در باغهای مدیچی تأسیس شده بود، منتقل شد. هنوز سهسال از عضویت وی در مؤسسه و مدرسه مدیچی سپری نشده بود که لورنتزو چشم از جهان فروبست و پسرش پیِروی مدیچی که فاقد استعداد و کیفیت هنری پدرش بود، جانشین او شد. دراین هنگام شهر فلورانس دستخوش ناآرامی و قیام گروههای مختلف گردید و جان بسیاری از هنرمندان نیز مورد تهدید و تعدی قرار گرفت. میکلآنژ با تیزهوشی غریزی خود قبل از شروع آتش جنگ بهاتفاق دوتن از همراهانش بهشهر بولونیا کوچ نمود. میکلآنژ بیست ساله در بولونیا مورد استقبال دوستانه یکی از اعضاء خانواده «آلدوراندی» قرار گرفت و بلافاصله قرارداد ساختن دو تندیس از پیکر مقدسین و مجسمه یک فرشته برای مقبره «دومنیکوس مقدس» در کلیسای «سنت پترونیوس» را با وی منعقد نمودند. پس از یکسال اقامت در بولونیا، از جانب هیئتی در فلورانس برای احداث سالن اجتماعات شهرداری، بهآن شهر دعوت شد.
بقیه در ادامه مطلب...